خرید بک لینک

به سرم زد زمانش را از دهم تمدید کنم ولی هنوز نکردم ...آخر شهریور موعدش شود خیلی دیر است ..نمیدانم

هفتهی دیگر هفتهی خوبیست، اگر نمرده باشم

کارهای بانک روی زمین مانده

با تمام بیکاری های مفرط ِ تا کنون ، کتاب کوری را تمام کردم و باشگاه مشتزنی را که دیشب شروع کردم کم کم دارم به پایان میرسانم و چه معرکهایست این کتاب

هفته بعد باید سری به دانشگاه بزنم:/ چه سخت

فردا کارهای نیمه رها شده و کتاب جدید...


برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

بله خوابم میآید و تصمیم میگیرم سرد باشماز امروز تا روزی که مبارزه تمام شود، از این تصمیم عدهای انگشت شمار حسابشان جداست و آنها کسانی هستند که وقتی گرمای محبتم بهشان میخورد آرزوی نسیم نمیکننداین یک آدم شناسی ساده درون خود دارد . یک ظرفیت یابی و تشخیص شخصیت هر شخصاگر قرار باشد گترهای رفتار کنی و میزان و شاغولی برای  آن استفاده نکنی ،به قطع یقین خرابی بار میآوریمثلا ممکن است اوقات دیگری تلخ شود یا از خودت سواستفاده شود یا برداشت بدی شود یا هم اینکه اعتمادبنفست به یکباره فرو بریزد که این از همه مهم ترستاعتماد بنفس یک چیز دکوری نیست که بودنش زیبایی و شکوه داشته باشد و نبودنش ضربه ی خیلی خفیفی بخاطر همان نبود شکوه و جلال! که بعد هم ضربه را هیچ بگیری در ذهن و کلا نبودن اعتماد بنفس هیچگاه تنت را نلرزاند...نه جان من! اعتماد بنفس چیزی حیاتی تر از قلب و خون استارگانی حیاتی برای روح!دکور؟! خنده دارست ولی ما واقعا اعتماد بنفس را جدی نمیگیریماگر اعتماد بنفس نداشته باشی نمیتوانی نه بگویینه به آدمها ، به اشتباهات به افکار پلید و نه به کجی های دنیاکسی که اعتماد بنفس ندارد  یا زیر پا له

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

همه چیز سر جایش است و هیچ چیز سرجایش نیست.ناراحتم ازاینکه چرا نرفتن به بیپ را تا آخر شهریور  تمدید کردم...ناراحتم ازاینکه پدر میدانست پرینت سه ماهه حساب حقوقی چیست و تا الان هیچ اقدامی برایش نکردناراحتم ازینکه کارهای وام کربلا روی هوا مانده و پشت گوش انداختن هم شده کار هرروزمانناراحتم که زهرا صبح زود زنگ زده و خبر نیامدنش به مشهد را میدهد...دیگر او نیاید احتمالا فاطمه و زینب هم نیایند و من تک به عروسی پسردایی میرومگرچه زنبرادرهایم هستند که وجودشان با نبود خواهرهایم چندان لطفی ندارددیگر برایم مهم نیست، با وجود همهی اینها از اول گفتم عروسی را میروم و حالا هم زیر حرفم نمیزنم. تنهایی هم میچسبدذهنم درگیر خواهد بود ، پدر احتمالا پس فردا راهی میشود و آنوقت کارهای وامم میافتد بعد از سفر مشهداینکه با چه کسی به مشهد میروم برایم مهم نبود چون میدانستم زهرا هست...اما الان کمی فکری شدهامدر هر حال، سه شنبهی عجیبیست...ضد حال پشت ضدحالخدا به داد شهریهی ترم بعد برسد که تا شروعش چیزی نمانده...الحمدلله در خواست وام برای آن دادمدوست ندارم دست جلوی پدر دراز کنم...فاطمه کمکم میکرد که الان تقریبا ب

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

اینکه لباس کوچکی به رنگ سبز کمرنگ و رنگپریده ای از تورا هی میبویم و هی اشک حلقه میزند در چشمانم یا اینکه موقع خواب در تاریکی تمام ذهنم سمت تو میرود و مدام قلبم تورا میخواهد و بیقرارم میکند و نمیگذارد آرام باشم و گاهی با اشک های تازه ریخته شده به خواب بروم و فردا صبح هر چه میبینم، خط و ربطش به تورا در ذهنم میکاوم و اندوه فرا میگیردم اینها همه دلتنگیست مسعودکم...دلتنگی را برایت خوب تعریف کردم ، درست است؟حس خفهکنندهایست مخصوصا وقتی توام میشود با اینکه چرا الان تنها به دور از من هستی ..حس مسولیت ِ خالهوارانهام دست به گریبانم میشودابدا به خداوند گلهای ندارم ...شکرش را هم میکنم که تا همینجا به من و مادرت و خودت رحم کرده عسلکمولی خب اینها شرح حالیست عزیزکم  که بدانی چه میکشم آنشب که داشتی میرفتی روی سه چرخه برگشتی نگاهم کردی ..گفتم مرا که بوس نکردی؟ گفتی آندفعه بوست کردم دیگر ..یادت هست؟ کاش بوسم میکردی و کاش داغش را به دلم نمیگذاشتی اکنون گریه امانم نمیدهد نهالکم...این هم شبی از شبهای دلتنگیستفهمیدی دلتنگی چه معنا بود؟  

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

بیایید برای سالهای زندگیمان اسم بگذاریماین اسم از روی حسّی نام گذاری میشود که بعد از مهم ترین اتفاق سال داشتیمامسال یعنی نودوپنج سال خاطراتم بودسال پیش سال مبارزهسال نودوسه سال دویدن دنبال عشقسال نودودو هم سال خاطراتم بود اما جنسش فرق داشت با امسالسال نودویک سال عجیبی بود ...سال خودم بود ...سالی بود که خیلی در خودم فرو رفتم...سال انزواسال نود سال خوشی بود یادآوری آن روزها هنوز برایم شیرین استولی برای نود اسمی به ذهنم نمیآید سال پایان شایدپایان من ِ قبلیاین من، من ِ سوم استدر طول نوزده و نه هفت ماهی که خداوند به من عمر بخشید سه نوع متفاوت شخصیت را تجربه کردهاماکنون شخصیتم را خیلی قبول ندارم...همیشه اعتماد بنفس داشتم و خودم را قبول داشتم و خیلی جاها توانایی نشان میدادم. خوب حرف میزدم مهربان بودم رفاقت را بلد بودم اما خب....اما اکنون از من جذاب دو سری قبل چیز بخصوصی نماندهخیلی در حال بازسازی هستمگل شخصیتم در سالهای هشتادو سه تا هشتادو هفت بوداز هشتادو هفت تا نود شخصیت رو به پایینم شروع شداما هنوز به این حد تنزل نداشتمالان از خودم راضی نیستمسادهاست...از طرز صحبتم تفک

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

وقتی نـُـه سالم بود ، خانه ی خیلی کوچکی داشتیم. خانه ای که دو اتاق خواب و دو فضای پذیرایی یا هال(؟) داشت...روزهای خوش من در آن خانه گذشت...آن روزها خیلی شاد بودم ...به همه عشق میورزیدم خوشبخت بودم و خیلی محبوب!منظم بودم! وقتی تهران بودیم در آن خانه دراندردشت، صبح باید پیاده به مدرسه میرفتم...اما قم که آمدیم همه چیز عوض شد سرویس داشتم و مدرسه ام دور بود. صبح ها بی وابستگی به کسی آماده میشدم و منتظر میشدم راننده سرویس چاقم بوق بزند تا بروم ... بهترین ساعتهای عمرم آن صبحها بوددر حیاط خانه کوچکمان اندازه یک مستطیل دو متر در پنجاه سانت باغچه داشتیم که در باغچه ی کوچکمان سه درخت انار و توت و انجیر داشتیم چند روزی بود که یک درختچه کوچک تقریبا ده سانتی ِ  تمبر هندی درآمده بود به که گمانم خواهرم کاشته بودخیلی سبز و خیلی زیبا بود . با همان کوچکی چندین شاخه داشت که هر شاخه آن پر از برگ های کوچک و متقارن بودند انقدر رنگ سبز جالبی داشت که طراوتش هر صبح به من امید دوچندان میدادمثل شازدهکوچولو واقعا عاشقش بودمصبحها در خنکی هوا وقتی با لباس مدرسه آماده و منتظر سرویس میشدم،همه خواهر برادرها

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

یاد شهریور و اتفاق ناگواری که در آن ماه افتادحالم را بد میکند ....اکنون هم اشک میغلتد و می افتد روی بالشت...خیلی دلم گرفته است...یاد روزهایی که شاد بود و میدوید و صدایم میکرد دیوانه ام میکند...فکر خواهرم که یکباره اینگونه غصه دار شد و یک روز خوب و روز دیگر پریشان است نابودم میکندخدایم را قسم میدهم و فریاد میزنم دستم را بگیر...دست این بچه را ...مادرش را...خدایا همه بیماران راهمه ی مادران داغدار را...چه آهیست و چه حسرتی...روزهای خوش من با تو ...اکنون که میبینمت و حسرت میکشم ..میپرسم چه شد؟ چه کردم؟ چه تاوان سنگینی...تو امید من بودی...چرا تو؟نمیدانم...این حسرتها و غصه ها و چراها حکمش چیست؟ناشکری؟ گلایه؟ خستگی؟ ناامیدی؟خدایا مستاصلم به درگاهت...تو را به هرکه خدایی ات را میشناسد قسم...آنها پیش تو آبرو دارنداز تو میخواهم گره را برایم باز کن...مرا ببخش...از من بگذرتو که مهربانیت را هیچ کجا نمیتوانم بیابم...پس کجا بروم که به من رحم شود...کجا به غیر از تو؟ چه کسی دستم را میگیرد و اصلا میتواند که بگیردامیدم از غیر تو ناامید است  تورا میخوانم ...جوابم را بده...ای خدای مهربان و توانمند.

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

یکسال گذشت و فکر میکنم پارسال تصمیم گرفتم رویه خوب و پویایی در درس خواندن پیدا کنم که دقیقا همان ترم از همه بدتر شد ، اینجا یک مساله مطرح میشود که یعنی تصمیم به خوب بودن از دم کشک است که نتیجه عکس دارد؟ نه کشک نیست و هیچ عقلی نمیپذیرد تصمیم به خوب بودن کشک باشد پس مشکل کجاست که نتیجه ها عکس تصمیم هاست که فکر میکنم بحث روشنی باشد و نیاز به تفصیل نیست اما مهم ترینش این است که ما تصمیم نمیگیریم بلکه یک ابری از یک عمل در ذهنمان می پرورانیم و کشکی به خودمان می قبولانیم که تصمیم گرفتم خوب باشم و کلا یک هفته در خماری اینکه مفید هستم پس تمام شد میمانیم و کلا ما می مانیم و یک مشت حرف مفت که به خودمان زده ایم و اسمش را گذاشتیم تصکیم و بهتر است یک مقدار جدی باشیم و انقدر جوک نگوییم. حرفهای قشنگتری درین موضوع داشتم که به اختصار نیز نخواهم گفت چرا که سردرد ناشی از چیزی که نمیدانم از ظهر  دست به گریبانم است و خواب عصر گاهی هم نه تنها کمکی نکرد که بدتر کرد و چای و نسکافه هم به یاری نرسید.اینکه اینگونه کتابی صحبت میکنم فقط از روی عشق است که میکشد به دلم و دلم میخواهد اینگونه بنویسم D:آخرین ک

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

هنوز گرمای دلنشین چای زعفرانی روی زبانم هست این به من حس خوبی می دهد صدای باران و جریان زندگی این موقع شب مرا به سرور می اورد و میگویم بدرک که نمره بد آن درس حالم را گرفتبیخود که بخاطر نمره حالم گرفته استمن سالمم و هنوز میتوانم عوض شوم و این مهم ترین دلیل برای غصه نخوردن من استدیشب کتاب شهید ستاری این اسطوره ی بزرگ را خواندم و صبح تمامش کردمبا گریه تمامش میکردم و با خود می اندیشیدم که چرا گریه میکنم؟ آیا این گریه فقط از روی حس است یا عقل؟آیا درک میکنم فقدان همچونین کسی برای من و نسل های قبل و بعدم زیان دارد؟ آیا درک میکنم مسکوت بودن طرز زندگی به این زیبایی و فوق انسانی در این هیاهوی مدرن بودن و غرب گرایی  که به آن تمدن! میگویند ، چقدر مسخره است و باعث گرفتگی حالم میشود؟وقتی کتاب را خواندم و این شهید بزرگ را بیشتر و بیشتر از زبان همسرش شناختم یک لحظه به خودم لرزیدمنهایت انسانیت و بزرگی را متصور شدمچیزی که از شهید میخواندم به ذهنم چنان عظیم امد که درک اینکه امام معصوم از این شهید والا میلیون ها میلیون ها برابر انسان تر و بزرگتر هستند تنم را لرزاندما چگونه بدون چنین آدمهایی

برچسب: نویسنده: نوید حیدریان تاريخ: دوشنبه 27 دی 1395 ساعت: 5:14

صفحه بندی